close
تبلیغات در اینترنت
معرفی سرداران شهید استان زنجان

تبليغات
نظرسنجي
این سایت چقدر توانست در رشد فکری شما تاثیرگذار باشد؟


اعضاء
ورود به سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

______________________________

عضويت در سايت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آخرين پست ها
آمار
  • بازديد هفته : 142
  • بازديد ماه : 799
  • بازديد سال : 3,337
  • بازديد کل : 17,205
  • تعداد پست ها : 16
  • تعداد نويسندگان : 5
  • افراد آنلاين : 1

ارتباط با مدير سايت
کدهاي اختصاصي

معرفی سرداران شهید استان زنجان

در وصيت نامه سردار شهيد آمده است:

عزيزان، شما با سربلندي و افتخار در جبهه هاي نبرد مشغول حفاظت از خونهاي گرانبهایی مي باشید و اميدوارم كه با توفيقات الهي بتوانید تا آخرين قطره خون همچون رهبرتان حسين (ع) پاسدار مكتب سرخ و خونين اسلام كه امام حسين (ع)جان خود را فداي آن كرد، باشید

امیدوارم با توفيق خداوند متعال در اداي وظيفه موفق باشيم و بتوانيم شكرگزار اين نعمت گرانقدر الهي يعني انقلاب كه دستاورد خون هزاران شهيد به خون خفته باشیم... هر كس به حد توان خود يكي با شركت در جهاد سازندگي،ديگري با صحبت و آن يكي با شركت در نماز جمعه و ديگري با كمك مالي و خلاصه هر كس به حد توان خود...  

 مادر،پدر،برادر و خواهرم شما نيز وظيفه اي بس سنگين در رابطه با پشت جبهه داريد. با حضور خود در صحنه، پاسدار حرمت اين خونهاي مظلوم باشيد.

درود و سلام خدا بر شما پدر و مادراني كه فرزندان خود را در راه اسلام با روي باز و سينه اي فراخ به قربانگاه اسماعيل مي فرستيد. در اين راه صبر را همواره پيشه كنيد. بدانيد كه شما در روز محشر رو سفيد هستيد.تسليم رضاي خدا باشيد كه خداوند بخشنده و مهربان است.و صلاح ما را بهتر مي داند و در سختيها و مصائب صبر و استقامت پيشه كنيد كه ان الله مع الصابرين

 

*******************************************************************

*******************************************************************

 

*******سردار شهید مهدی پیرمحمدی*******

شهید زنجان

شهيد مهدي پير محمدي فرزند حاج احمد  در سال 1335 در خانواده اي مستضعف و رنجديده و در عين حال پايبند به اصول ديني و اخلاقي در  شهرستان زنجان متولد شد.دوران خردسالي مهدي همراه بود بادوران خفقان نظام طاغوتي،شهيد بزرگوار نيز به تشويق پدر فاضل خود كه از حافظان قرآن كريم مي باشند قبل از اينكه وارد مدرسه شود در كلاسهاي مختلف قرآن شركت مي كرد. و با پشتكار وصف ناپذير خود توانست  دوران تحصيل را با موفقيت پشت سر گذاشته و  از هنرستان صنعتي ديپلم راه ساختمان را اخذ نمايد.

دوران اتمام هنرستان مصادف با اوج انقلاب شكوهمند اسلامي بود. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي  آن شهيد بزرگوار خود را شب و روز وقف انقلاب كرد در حالي كه مهدي هم مثل اكثر خشكه مقدسان و مصلحت طلبان مي توانست فقط نظاره گر باشد ولي او لحظه اي از انقلاب غافل نشد و خود را به طوفان حوادث سپرد.ايشان نيز همگام با حركتهاي توده مردمي در طول انقلاب اسلامي نقش فعال و پويايي داشت و تمام اوقات  خود را صرف انقلاب اسلامي مي كرد.با آغاز قضيه كردستان حدود يك سال به مناطق جوانرود،اشنويه ،مهاباد، بوكان اعزام شد.با شروع جنگ تحميلي عازم جبهه هاي حق عليه باطل شد و در عملياتهايي مانند طريق القدس،رمضان ،محرم و والفجر 4 شركت جست.در عمليات والفجر 4  كه فرمانده گردان ولي عصر بودند به شدت زخمي شدند .

هنوز مدت زيادي از عمليات والفجر 4 نگذشته بود كه عمليات خيبر در حال طرح ريزي بود كه ايشان با وجود اين كه زخمي بودند در اين عمليات  هم شركت كردند و سرانجام  در تاريخ 1362/12/7 در عمليات خيبر به شهادت رسيدند.

  مادر شهيد نقل مي كنند:

 

نحوه برخورد شهيد مهدي پير محمدي با افراد زير دستش بسيار مهربان وخوب بود.هيچ موقع  نقاط ضعف كسي را به ديگران بازگو نمي كرد .ايشان بارها در جبهه مجروح شده  و به عقب منتقل شده بود و پس از مدت كوتاهي دوباره به جبهه برگشته بود.

برادر علي چام در مورد شهيد مهدي پير محمدي مي گويند:

او سردار گمنام و پاسدار شهيد است كه در خانواده اي بسيار مستضعف به دنيا آمده بود.

در عمليات والفجر 4 با هم بوديم ايشان به عنوان فرمانده گردان بود.از خواهر مرحومش دو بچه مانده بود كه مسئوليت آنها بر عمده شهيد بود به خاطر دو بچه خواهرش كه وقتي   مي خواست به عمليات برود، تصور اينكه آن دو كودك معصوم آينده مبهمي دارند ناراحتش مي كرد. آخرين لحظه اي كه مي خواست به عمليات برود به او گفتم كه شما در جلسات خودتان را خيلي خرد مي كنيد.و بچه ها نگران حال شما مي شوند و احساس   مي كنند كه در فرماندهي شما ضعف وجود دارد كه در جواب شهيد مهدي مي گفت نه من احساس مي كنم كه در اين عمليات شهيد مي شوم و اين دو كودك فكر مرا مشغول كرده اند و ناراحتم از اينكه من به خواسته خودم مي رسم ولي از آينده آنها نگران هستم.

بالاخره در عمليات خيبر ، شهيد زين الدين به گردان آمد و بدون حضور شهيد مهدي،او را به عنوان فرمانده گردان معرفي كرد.نيروهايي به تعداد 300 نفر از زنجان آمده بودند و فرماندهان آنان فرماندهان پشت خط بودند و مانند فرماندهان جبهه ،ماهر و كاردان نبودند و شهيد مهدي پيرمحمدي در صحنه عمليات شركت داشت كه شهيد زين الدين آمد و او را به عنوان فرمانده گردان معرفي كرد.حرفهايش كه تمام شد.ناگهان يك پيام به شهيد به شهيد زين الدين رسيد و آن اين بود مهدي پير محمدي شهيد شد.او در آن لحظه نمي دانست چه بگويد ! در بين نيروها گريه اش گرفت. 

حاج احمد پير محمدي پدر شهيد مهدي پير محمدي مي گويند:

هنگامي كه مهدي به هنرستان رفت بعد از اتمام كردن هنرستان، اوايل انقلاب بود و بنا شد كه مهدي به سربازي برود چند تن از دوستانش نيز به سربازي رفتند ولي چون انقلاب كم كم داشت شروع مي شد او به سربازي نرفت و در جريانات انقلاب شركت مي كرد.

اخلاق مهدي بسيار خوب بود.اگر از صبح تا غروب هم مي نشست حرف نمي زد مگر اينكه سؤالي از او مي پرسيدي.يك بار براي دوستانش صحبت مي كرد كه يك كلت منور داشتم  و به سوي نيروهاي عراقي رفتم و آنها فكر كردند كلت كمري است و زود تسليم شدند و گفتند  انا تسليم و مي گفت و مي خنديدند.

 قسمتي از وصيتنامه شهيد مهدي پير محمدي :

  اي پيروان روح الله و اي کربلائيان زمان که عرصه را بر طاغوتيان و شيطان صفتان تنگ کرده ايد بايد بدانيد که ادامه حيات شجره سرخ گون انقلاب پر بار الهي ما جز با شهادت ميسر  نمي باشد و بايد آگاه باشيد که در اين لحظات تاريخ ساز دوباره همان حماسه بدر محمدي (ص) و نينواي حسيني است که تجلي ديگري در سرزمينهاي تفتيده غرب و جنوب پيدا کرده است و هم اينک باز همان حسين (ع) است که فرياد مي زند ((ان کان دين محمد لم يستقم الا بقتلي فياسيوف خذيني)) و شما را نيز به ياري طلبيده و ندا سر ميدهد که ((هل من ناصر ينصرني)) و باز همان شهيدان مظلوم و تشنه کام فرات اند که شما را به جهاد و قيام و صبر و استقامت در برابر يزيديان دوران فرا مي خوانند .

 و حال با توجه به فرصت بسيار اندکي که داريم ، توصيه اي نيز به مسئولين امر مي کنيم و آن اينکه اي برادران عزيزي که رسالت سنگين پاسداري از آرمانهاي پاک شهيدان بر دوشتان سنگيني مي کند مبادا که ارزشهاي پست دنيا چشمهاي شما را از بصيرت باز داشته و دلهاي شما را از حب الله محروم گرداند و خداي ناکرده پا روي خون شهيدان گلگون کفن گذاشته و از خط راستين امامت و ولايت خارج گرديد .

 و در آخر از خداوند متعال براي بازماندگان خويش اجر جزيل و صبر جميل خواستاريم.

 

*******************************************************************

*******************************************************************

 

*******سردار شهید میرزاعلی رستمخانی*******

شهید زنجان

میرزاعلی رستم‌خانی در سال 1332در روستای علی آباد زنجان به دنیا آمد. او اوّلین فرزند خانواده بود. پدرش کشاورز بود و از وضعیت مالی مناسبی برخوردار نبودند.

علی در سنین خردسالی روخوانی قرآن را نزد مادربزرگ خود فرا گرفت و برای یادگیری تجوید قرآن پا به مکتب‌خانه گذاشت. علی آبادِ  آن روزها مدرسه‌ای نداشت و علیِ‌کوچک با شوق آموختن نزد کربلایی جعفر رفت که سواد ابتدایی را می‌آموخت. تا پایان دوره‌ی ابتدایی درس خواند و چون ادامه تحصیل میسر نبود به همراه پدر مشغول کشاورزی شد، گرچه شوق دانستن و آموختن همچنان با او بود.

رشد در خانواده‌ای پای‌بند به دین، از همان دوران کودکی و نوجوانی او را آشنا و راقب به انجام فرایض و تکالیف کرد. از همان ده سالگی نماز می‌خواند و روزه می‌گرفت و قرآن و نهج البلاغه را با علاقه مطالعه می‌کرد. در جمع خانواده فردی صمیمی و با گذشت بود و با خواهر و چهار برادر کوچکترش رفتاری شایسته داشت. نوزده ساله بود که با دختری از اهالی روستا در مراسمی ساده ازدواج کرد و مدت کوتاهی از زندگی مشترکشان نگذشته بود که به خدمت سربازی فرا خوانده شد.

در محل خدمت - نیروی هوایی-  چتر بازی را یاد گرفت، تمرینات شدید روزانه و سخت‌گیری‌های افسران و درجه داران نتوانست بر ایمان او تأثیری داشته باشد و او در میان تمامی این مشکلات، بدون سحری روزه می‌گرفت و فرایض دینی‌اش را به‌جا می‌آورد.

با آغاز نخستین حرکت‌های مردمی علیه رژیم پهلوی، میرزاعلی با آگاهی سیاسی که نتیجه مطالعه و شرکت در جلسات و سخنرانی‌ها بود، به صف مخالفین رژیم پیوست.

پس از پیروزی انقلاب نیز با حضور مدام در مساجد و پایگاه‌ها به اسلام خدمت می‌کرد. با تشکیل سپاه پاسداران به طور رسمی وارد این نهاد شد.

ابتدا به دلیل سواد کم، در پست نگهبانی انجام وظیفه می‌کرد اما قدرت بدنی، چابکی، مهارت مدیریت و هوش ذاتی او به همراه     توانایی‌هایی که کسب کرده بود، سبب شد به سرعت رده‌های سپاه را طی کند.

 

با آغاز غائله‌ی کردستان به این منطقه اعزام شد و در مناطق بانه، تکاب، سردشت و سنندج با ضد انقلابیون به مبارزه پرداخت. با شروع جنگ تحمیلی جزء اولین گروه‌های سپاه به جبهه اعزام شد. در طول جنگ سه بار زخمی شد، بار اول در منطقه دارخوئین بر اثر انفجار خمپاره آسیب دید و برای مداوا به ماهشهر و بعد به زنجان منتقل شد. به دلیل جراحات وارده مدتی به عنوان مسئول سپاه به قیدار فرستاده شد و بعد از مدتی دوباره به جبهه برگشت.

اکثر روزهایش در جبهه سپری می‌شد و هر وقت که به زنجان بر‌می‌گشت زمان زیادی را در مسجد می‌گذراند. ایام محرم به روستای زادگاهش می‌رفت و به فعالیت‌های مذهبی و تبلیغی می‌پرداخت. در خانه‌ی پدری‌اش ساکن بود، خانه ای که آرامش خاصی داشت. پیوسته در جبهه بود و حتی هنگام تولد فرزندانش حضور نداشت. به دلیل حضور همیشگی او در مناطق عملیاتی اغلب هم رزمانش تصور می‌کردند او مجرد است.

میرزاعلی رستم‌خانی در عملیات حصر آبادان جانشین فرمانده‌ی گردان شد و پس از مدتی نیروهای سپاه سازماندهی شدند و تیپ17علی بن ابیطالب (ع) تشکیل گردید و او فرماندهی یکی از گردان‌های این تیپ به نام گردان امام محمد تقی(ع)را بر‌عهده گرفت.

همواره در خط مقدم بود و هر گاه از او می خواستند به عنوان فرمانده به خط مقدم نرود می‌گفت: "به فرمان امام فرماندهان باید در خط مقدم باشند."

رستم‌خانی در عملیات رمضان دلاوری‌های زیادی از خود نشان داد و از ناحیه دست، بازو و پا مجروح شد. در زمان مجروحیت فرمانده‌اش، مهدی زین‌الدین به ملاقاتش رفت و به او گفت:" تو باید امام جماعت باشی چرا که یک قدم از ما به خدا نزدیکتر شده‌ای.

یکی از همرزمان وی می‌گوید:

 "خبردار شدیم دشمن قصد حمله دارد. از مهمات و تجهیزات فقط یک قبضه توپ ویک خودروی زرهی داشتیم. رستم‌خانی دستور داد توپ را به ماشین ببندیم و تا صبح حرکت کنیم. توپ که با ماشین کشیده می‌شد صدای حرکت تانک می‌داد، عراقی ها آن شب جرأت نکردند حمله کنند.

رستم‌خانی همواره با جسارت خاصی در عملیات تک نفره پیش قدم بود. انگار او هیچ وقت از هیچ چیز نمی‌ترسید، یک تنه میان عراقی ها می‌رفت و موقعیت‌ها را شناسایی می‌کرد.

مردِ نترسی که یک‌تنه به دل دشمن می‌زد، پشت جبهه مرد دل رحمی بود که از اشک یتیمان به گریه می‌افتاد. ساده زیستی، کمک به محرومان و رسیدگی به خانواده‌های بی‌سرپرست از ویژگی‌های بارز او بود. در سال 62 راهی خانه‌ی خدا شد. پس از بازگشت به ساده ترین شکل از میهمانانش پذیرایی کرد و گفت: " من یک رزمنده‌ام و ضیافت رزمنده این است."

تا عملیات والفجر مقدماتی فرمانده‌ی گردان امام محمد تقی (ع) از لشکر علی بن ابیطالب بود. سپس به لشکر 31عاشورا منتقل شد و به سِمت جانشین محور تیپ منصوب گردید.

یکی از همرزمانش می گوید: "در منطقه‌ی استقرار ما زمین ناهمواری بود. به این دلیل تعدادی تخت خواب برای ما فرستادند.        حاج میرزاعلی رستم‌خانی آنها را بین بچه‌ها تقسیم کرد، تختی برای خودش نماند کفش هایش را زیر سرش گذاشت و خوابید."

اسارت را نمی‌پسندید و بالاترین آرزویش شهادت بود. وسر انجام به آرزویش رسید. چون تمام همرزمانش به شهادت رسیدند، اطلاعات چندانی در مورد نحوه‌ی شهادتش بازگو نشده است. آنچه ذکر شده این است که در منطقه‌ی شرق دجله - عملیات بدر- قرار بود نیروهای عمل کننده از چند نقطه حرکت کنند تا در محل به هم برسند و حمله را آغاز کنند، اما حمله لو رفت و آنها نتوانستند به موقع به محل برسند. نیروهای تحت امر حاج میرزاعلی رستم‌خانی بدون نیروی کمکی و پشتیبانی به محل رسیده بودند و در نهایت به محاصره دشمن در آمدند.

 

26اسفند ماه بود. هنگام ظهر وضو گرفته و نماز خواندند و با توان تمام مبارزه کردند تا همه به شهادت رسیدند. شهادتش چنان برای دشمن مهم بود که خبرش را بارها در اخبار و روزنامه اعلام کردند

آتش سنگین دشمن توان حرکت را از همه گرفته بود.گرد و غبار همه جا را پر کرده بود و دودِ آتش سیاهی شب را مهمان روز کرده بود. چشمم به صورت خسته اما آرامِ حاجی افتاد. چشم‌هایش از بی‌خوابی سرخ شده بود و صورتش را گرد و غبار گرفته بود آتش یک لحظه امان نمی‌داد. هرکس دنبال جان پناهی بود که پناه بگیرد. حاجی یکی دفعه از جایش بلند شد و سر پا ایستاد مقابل تیرها و ترکشها. اسرار کردم که حاجی چرا ایستاده‌ای؟! حاجی بشین، گوش نداد. شدت آتش که کم شد گفتم: " حاجی این چه کاری بود؟! " نگاهم کرد و سرش را پایین انداخت. با صدای گرفته گفت: "یک لحظه فکر کردم شدت آتش می‌خواهد عزمم را بشکند و روحیه‌ام را نابود کند. فکر کردم هدف این تیرها و ترکش ها نه تن من، بلکه اعتقادات من است، ایستادم تا شکستش دهم."

فرازی از وصیت نامه شهید:

هشدار بر تو اي برادر مسلمان و اي مردم مستضعف جهان، بدانيد و آگاه باشيد چپاولگران شرق و غرب بر عليه شما توطئه كرده اند اگر آگاه و هوشيار نباشيد همه شما را از بين خواهند برد.

اي گروهكهاي چپ و راست به خود آييد و از ناداني دست برداريد و اگر به حرف امام و مردم گوش نمي كنيد از دوستانتان و از رهبران خودتان عبرت بگيريد اگر نخواستيد بفهميد بقول امام عزيز با اين موج خروشان حركت كنيد اگر خلاف آن حركت كنيد دست و پايتان خواهد شكست.

 

*******************************************************************

*******************************************************************

 

*******سردار شهید قامت بیات*******

شهید زنجان

وقتی کم سن و سال  بودم و همراه خانواده سرمزار می‌رفتیم. خوب به یاد دارم که مادر دستم را می‌گرفت، سرمزار اولین شهید از گلزار شهدای پایین می‌ایستاد و فاتحه می‌خواند. همین قدر می‌دانستم که آن دو عکس همجوار و آن قیافه‌های مهربان  از آشناهای دورمان هستند. بابا می‌گفت: هم ولایتی‌هایی که مایه‌ی افتخارمونن. تاج سرمونن. و لابلای افتخاراتش از خاطراتشان می‌گفت، از چیزهایی که شنیده و دیده بود.

"کتاب شب‌های دارخونین" را که خواندم. قامت را فراتر از خاطراتی شناختم که بابا تعریف می‌کرد. فراتر از دوعکس همجوار و فاتحه‌های مادر.

وحالا به وسعت همان شناختی که دارم، قبل از ورود به مزار، ناخودآگاه راهم کج می‌شود به سمت اولین فرمانده‌ از بچه‌های رزمنده زنجانی...

قامت بیات در سال 1340 در روستای قره آغاج از توابع استان زنجان به دنیا آمد. با حضورش کانون خانواده را گرمتر کرد. کودکی‌اش در کوچه پس کوچه‌های  همین شهر، زیر سایه‌ی پدر و مادری مهربان و زحمتکش سپری شد. کودکی فوق العاده باهوش و با ذکاوت. به خاطر هوش سرشاری که داشت، زودتر از سن قانونی به مکتب‌خانه رفت، به‌طوری که در هفت سالگی می‌توانست به راحتی و با صوتی دلنشین قرآن بخواند. بی‌شک تأثیر علم قرآنی‌اش بود که در تمام دوران تحصیل، دانش‌آموزی ممتاز و نمونه بود.

اوقات فراغتش را با مطالعه کتاب‌های غیر درسی پر می‌کرد. دنیای کتاب‌ها برای قامت، دنیایی شیرین و وسیع بود که او را به اوج معرفت می‌برد.

دوران نوجوانی قامت، مصادف بود با روزهای پرشور انقلاب. او نیز مانند بسیاری از جوانان این شهر، همراه  برادرانش به جمع انقلابیون پیوست. و جزء افرادی بود که در حوادث انقلاب، در شهرمان نقش بسزایی داشت و سر نترسی. یکی از طراحان حمله به مراکز فساد بود.

بعد از پیروزی انقلاب وارد سپاه شد و با دستور امام مبنی بر ختم غائله کردستان، جزو اولین نفراتی بود که به آنجا اعزام شد. قامت پس از گذراندن دوره آموزش فرماندهی در پادگان سعدآباد تهران، بعنوان مربی مدتی در سومار به آموزش نیروهای بسیجی پرداخت. به خاطر سوابق و توانایی‌های مدیریتی‌اش بعنوان اولین فرمانده از زنجان به منطقه اعزام شد.

 

مهربان و صبور بود. همین خصوصیات زیبای اخلاقی‌اش باعث شده بود از محبوبیت خاصی بین نیروهایش برخودار باشد. زمانی هم که به مرخصی می‌آمد، بیکار نمی‌نشست و به نقاشی ساختمان می‌پرداخت یا کارگری می‌کرد.

او بارها و بارها در جبهه‌های مختلف حضور داشت.  با مسئولیت‌های فرماندهی گروهان و گردان و با شایستگی‌ای که از خود نشان داده بود، فرماندهی تیپ الهادی لشگر17علی بن ابیطالب به او واگذار شد،  او توانست این تیپ را تشکیل و سازماندهی کند.

قامت سرانجام در 18 بهمن ماه سال 61 هنگام شناسایی عملیات والفجر مقدماتی به آرزویش رسید و در بیست و یکمین بهار زندگی‌اش مسافر آسمان شد.

قامت بیات در وصیت نامه‌اش چنین زیبا و عمیق نوشته است.

من پاسدار و وارث خونبهای پانزده قرن خط سرخ شهادتم، در عصر استثنایی و پرمخاطره قرار گرفته ام و مسئولیت‌ها بر دوشم سنگینی می‌کند... ما باید در صحنه باشیم، اگر نباشیم شیعه نیستیم...

  خواب دیدم فردی با سیمای نورانی به سمت قامت آمد. پتویی سر او کشید و گفت: ما فردا قامت رو به مهمانی خواهیم برد.

گفتم: اشکالی ندارد ببریدش! او را پیچیده در پتو بردند.

وقتی از خواب بیدار شدم به دلم افتاد قامت شهید می‌شود. به او پیغام فرستادم که هرچه سریعتر می‌خواهم ببینمش. وقتی به دیدنم آمد، توی بغل گرفتم و سیر نگاهش کردم. از رفتارم تعجب کرد. خوابم را به او توضیح دادم. آن را که شنید، خندید و سرتکان داد. دیدم که روحیه اش کاملاً عوض شد.

این آخرین دیدار من با قامت بود.

"پدر شهید"

قامت همیشه بهم می‌گفت: اگر به امید خدا راه کربلا را باز کردیم، خودم شما را به زیارت می‌برم. ولی اگر شهادت نصیبم شد، ناراحت نباش. چرا که شهادت آرزوی من است و وسیله‌ی پروازم برای رهایی از قفس دنیا.

"مادر شهید"

قامت سر نترسی داشت. این خصوصیت را بارها در او دیده بودم. زمانی که در دارخونین بودیم، با قرارگاه تماس گرفتند و گفتند در بخشی از منطقه عملیاتی مین کاشته‌اند که نمی‌توانیم آنها را خنثی کنیم. خطرناک است. قامت با شنیدن این پیام خودش را به منطقه رساند. و با جسارت تمام مین‌ها را خنثی کرد.

"همرزم شهید"

 

*******************************************************************

*******************************************************************

 

*******سردار شهید حمید احدی*******

شهید زنجان

شهيد حميد احدي در سال1341دريك خانواده مذهبي درشهرستان زنجان چشم به جهان گشود او دوران كودكي را پشت سر گذاشته وبراي كسب علم ودانش وارد دوره ابتدائي گرديد او پس از دوران پنج ساله دبستان وارد دوره راهنمائي شد كه همزمان با تحصيل در دوره راهنمائـي در محافل مذهبي ونمازهاي جماعت شركت مي نمود و او يكي از مريدان حضــرت حجــــت الاسلام والمسلمــين مرحوم حاج آقاي قائمي يكي از روحانيــون تراز اول زنجان بود وحمـيــد عزيز ويژگي هاي بارز اخلاقي، معنوي، عشق به اهل بيت (ع) ، اقامه نماز در اول وقـــت واحترام به خانواده هاي معـظم شـهـدا و والدين و... را از آن روحاني بزرگ كسب فيض نموده بود او پس از پايان دوره راهنمائي وارد دبيرستان شهيد ارفعي شد و با دوران تحصيلي اش در دبيرستان كه مصادف با اوج گيري انقلاب اسلامي بود همراه باپدر ومادر وديگر مردم شريف زنجان در تمامي تظاهرات كه برعليه رژيم ستم شاهي برگزار مي شد حضوري فعال داشت به طوريكه شهيد بزرگوار يك بار نيز توسط ماموران شاه دستگــيـرشد واو پـس از اخــذ ديپـلــم ،وفراهم شدن مقدمات تحصيلي در مدرسه عالي قضائي ، استخدام در دواير دولتي را كنار زده و جذب سپاه پاسداران انقلاب اسلامي زنجان شد و او همزمان با شروع جنـگ تحميـلــي درمسئولـيـت هاي مختلف در جبهه هاي جنوب و غرب كشور وعملياتهائـي ازقبيل فتح المبيـن ،بيت المـقـدس، محرم، رمضان،خيبرووالفجرها حماسه هايي بس عظيم آفريد وسرانجام درتاريخ 1363/12/23 پس از وضو گرفتن در آب دجـله هدايت نيروهاي گردان امام سجاد(ع) را به عهده گرفته وبا همرزمان شهيدش بخصوص شهيد محمد ناصر اشتري با شركت درعمليا ت غــرور آفــريــن بــدر به فيض شــهـادت نايــل آمــد.

پدر شهید: حمید پسر بسیار سر به زیر و خوبی بود. یادم هست روزی به ایشان گفتم پسرم چند بار زخمی شده ای؟ مواظب خودت باش، دیگر بس است به جبهه نرو. در جواب گفت: پدر جان مگر جبهه جای استراحت است؟ که اگر آن را رها کنیم، دیگر بس باشد. در منطقه در هر وجب از خاکش کلی دفن شده است و این گل های پرپر شده از ما انتظار دارند و اگر من نروم فردای قیامت نمی توانم پاسخ گوی آن ها باشم.

مادر شهید: حمید از همان دوران کودکی اخلاقی مخصوص داشت. اخلاق خوبش باعث شده بود همه همسایه ها او را دوست بدارند. یادم هست بعضی از همسایه ها می گفتند ای کاش فرزند من شهید می شد ولی حمید می ماند. چرا که اخلاقش نمونه ای از اخلاق اولیاء خدا بود.

خاطره ای که دارم مربوط است به یک روز غرورآفرین که در عملیات فتح المبین از ناحیه دست زخمی شده بود. دوران بیمارستان را سپری کرده و به منزل آمده بود. هنوز دست حمایت کننده از انقلاب باند پیچ بود. شهید از روی اخلاصی که داشت موقع بیرون رفتن دستش را با زحمت داخل جیبش می کرد بعد از مراجعت به منزل آن را از جیب بیرون می آورد و با این کار نمی خواست زخمی شدنش معلوم شود تا خدا ناکرده دچار ریا گردد.

برادر رسول وزیری دربارۀ همرزم خود شهید احدی چنین می گوید: حقیقتاً من نمی دانم با چه زبانی و به چه شکلی تصور و خاطره ام را از وجود ایشان، از گذشته ایشان، تلاش و صبر و مقاومت ایشان در جبهه و جنگ بیان کنم. این شهید عزیز و جلیل القدر مثل سایر شهدای عزیزمان و سایر شهدای فرمانده ما از برادران بسیار فعال، جدی، با ایمان، باتقوا و مخلص بود. قبل از اینکه بنده ایشان را در سپاه و در جبهه به عنوان یک فرمانده گردان امام سجاد (ع) خطاب کنم می توانم بگویم که ایشان یک مربی اخلاق به تمام معنا برای برادران همرزمش بود.

شهید حمید احدی مشاور بسیار مطمئنی برای سرداران و فرماندهان بزرگواری چون سردار شهید رستمخانی و سردار شهید اشتری بود. این عزیزان از نظرات و پیشنهادات شهید گرامی استفاده می کردند. خصوصاًَ شهید اشتری از وجود ایشان و از نظرات وی در ارتباط با سازماندهی و کادرسازی نیروهای شهر زنجان استفاده می کرد.

در خاتمه باید به این نکته اشاره کنم، افرادی که به عنوان مسئول و فرمانده در تشکیلات سپاه حضور دارند و مشغول انجام وظیفه هستند، باید اعمال، کردار و گفتار این شهدای گرانقدر علی الخصوص افرادی که فرمانده و یا مسئول در تشکیلات سپاه بودند و به فیض عظمای شهادت نائل شدند مورد توجه و سرمشق خود قرار دهند و همیشه آن ها را شاهد و ناظر بر اعمال خودشان بدانند. انشاءالله.

«وصیت نامه شهید احدی»

سلام به کسانی که این نوشته ها را می خوانند و می شنوند و سلام به حضرت امام امید مستضعفین. درود بر رزمندگان پر توان اسلام یاران حسین (ع) با عرض ادب به پیشگاه مقدس حضرت حجت امام زمان (عج) و ارواح پرفتوح شهدای اسلام از هابیل تا طول همیشه تاریخ بالخصوص سیدالشهداء امام حسین (ع)

 

"ام کیف اشکو الیک حالی و هو یخفی علیک"

 

امام حسین(ع) "دعای عرفات" با تفسیر و ترجمه این دعا که خطاب به خدا در مقابل خود و حال خود است. بدانید که چگونه هستیم که خدا بهتر از همه می داند بلکه از خود آدم هم بهتر می داند. بنا داشتم که چیزی به عنوان وصیت بنویسم. چون نه برای دنیا کار کرده ام و نه برای آخرت توشه دارم، و نه ارث  به جا گذاشته ام. ولی چون قبلاً هم یک یادداشتی نوشته بودم (در جملات قبل) اگر دستتان افتاد با صلاحدید مادرم عمل بنمایید. مادرم را از تمام جهات وصی خود قرار می دهم. برای یادآوری تا حد توان مراسم را ساده برگزار کنید. اگر شهدای دیگر هم بود که می شود به آنها برسند.

مادر و خواهر مهربانم مثل زینب باشید که پیام رسان بود.

پدرم؛ حسین وار مقاوم باش. صبر کن که خدا صابران را دوست دارد و ناراحت نباش که خدا همواره با ماست. برادرانم و شما برادر بزرگم امیدوارم مرا ببخشی و حلالم کنی و مانند حضرت امام سجاد (ع) پیام شهادت را به مردم برسانید. الان که این کلمات را می نویسم عصر روز یکشنبه 1361/11/17 است که عملیات امشب شروع می شود. کاش اینجا بودید و حرکت نیروها را می دیدید و ای کاش می دانستید که از ما خیلی عزیزترها این جا هست. شنیدید که چند روز قبل چند فرمانده شهید شدند. آیا عزیز نبودند؟ عزیزترین بودند. اما خدا هرچه بخواهد آن خواهد شد. بس است. همه تان بیشتر از من می دانید اما یادآوری کردم از مال دنیا چیزی ندارم هر چه باشد با نظر مادرم مصرف شود. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار.                                                                                                                                                       "ان ا... یحب الصابرین" 

 

*******************************************************************

*******************************************************************

 

*******سردار شهید کمال الدین جان نثار*******

شهید زنجان

*سردار رشيد اسلام حاج كمال الدين جان نثار

*متولد 1330- زنجان

*ديپلم رشته رياضي

*پس از پايان دوره خدمت سربازي به استخدام اداره دامپزشكي درآمد

*ين سالهاي 54 تا 56 در اداره كشاورزي تهران مشغول فعاليت بود

*فعاليت هاي انقلابي اش را با همراهي عده اي از جوانان متدين و مبارز زنجان با اجراي نمايشنامه هاي مذهبي از جمله ‹‹ بلال›› آغاز نمود

*در سال 57 ازدواج نمود و مراسم ازدواجش به قدري ساده بود كه با يك شب نشيني ساده هيچ فرقي نداشت

*بعد از حمله به پاوه به كردستان رفت

*در سال 58 پيرو دستور امام مبني بر تشكيل جهاد سازندگي از جمله كساني بود كه در تشكيل و سازماندهي جهاد زنجان پيش قدم شد

*به همراه اولين گروه بسيجي به جبهه اعزام شد و به سومار رفت

*در پاييز سال 1360 جهاد سازندگي زنجان به سرپرستي او، مهندسي- رزمي منطقه عملياتي ميمك را به عهده گرفت

*مسئوليت پشتيباني جنگ جهاد در سقز را بعهده گرفت

*مسئول ستاد پشتيباني و مهندسي جنگ جهاد سازندگي استان زنجان

*پس از هفت سال تلاش خستگي ناپذير در منطقه عملياتي والفجر9 در سال 1365به شهادت رسيد

 

مديريت از نزديك

 

يكي از علل بسيار مهم موفقيت در جنگ تحميلي، مديريت از جنگ مسئولين و فرماندهان جنگ در مواقع حساس بود كه در اكثر قريب به اتفاق عملياتها شاهد حضور فرماندهان ارشد نظامي در خطوط مقدم عملياتي در كنار برادران رزمنده بوديم كه اين حركت ارزنده و روحيه شهادت طلبي و ايثارگري اين عزيزان موجب تقويت روحي فوق العاده عزيزان رزمنده مي گرديد. فرمانده رشيد كمال جان نثار اين حضور را يك اصل قرار داده بودند و در كليه عملياتها دوشادوش ساير برادران تحت امر در نوك پيكان اكيپ هاي عملياتي قرار داشتند و با توجه به اينكه ايشان تسلط كامل به رانندگي كليه دستگاههاي مهندسي داشتند در اغلب موارد اقدام به احداث سنگر، خاكريز و احداث پل و كار با جرثقيل و ساير كارهاي مورد نياز در زير آتش شديد دشمن مي نمودند كه تأثير مضاعف و فوق العاده اي در روحيه نيروهاي تحت امر مي گذاشت.

 شرح صدر

دلي به وسعت دريا و مقاومتي به استواري كوه و همت بالا از خصوصيات شهيد جان نثار بود. در طول جنگ براي يك مورد هم مشاهده نشد كه ايشان احساس يأس و نااميدي بكنند بلكه با روحيه اي سرشار از ايمان و شرح صدري عالي به هدايت نيروهاي تحت امر مي پرداختند.

احترام و تكريم بسيج

از آنجاييكه شهيد جان نثار خودشان يك بسيجي به تمام معنا بودند و روحيه بسيجي بودن در وجود ايشان متبلور گشته بود لذا ايشان علاقه و ارادت خاصي به رزمندگان جان بر كف بسيجي داشتند و از تمام امكانات استفاده مي كردند تا بلكه بتوانند به اين عزيزان خدمات مناسب و در خور شأنشان رسانده شود و در برخورد با اين عزيزان احترام و تكريم خاصي نسبت به آنها اعمال مي كردند و به اين نكته مهم اصرار داشتند كه بسيجيان هستند كه سرنوشت جنگ را به نفع جبهه ي حق رقم خواهند زد.

توكل

در جنگ برابر ما عنصر توکل بود که رمز موفقیت بود شخص اگر متوکل باشد و تمام امور را تحت سیطره خداوند بداند و به تکلیف عمل نماید پیروز واقعی است اگر چه در ظاهر شکست می خورد و سردار شهید ما این خصلت را به صورت ملکه در وجودشان پرورش داده بودند و با کمترین امکانات بزرگترین و خطرناک ترین مأموریتها را تقبل می کردند و در اغلب آنها سر فراز و موفق بودند .

  نظم و انظباط

رمز بقای یک تشکیلات در دراز مدت وجود نظم و انظباط در اداره آن می باشد بخصوص در مسائل خطیر جنگ وجود این دو عنصر حیاطی می نماید زیرا تمام عوامل برای موفقیت و در پیشبرد عملیات به صورت زنجیر وار به هم ارتباط دارند که در صورت عدم نظم و انظباط و برنامه ریزی و افسار گسیختگی حاکم شده و نتیجه مطلوب حاصل نخواهد گردید . تمام سعی و تلاش شهید بزرگوار ما در جا انداختن این مسئله در بین نیروهاب تحت امر بود که تا حدودی موفق بودند .

قدرت و توانائی و مدیریت (تدبیر و تدبر)

جنگ یک حال استثنائی است که تمام نیروها بصورت و حالت روانی خاصی در آن به سر می برند و فرماندهی زمانی موفق است که بتواند حالتهای درونی افراد تحت فرماندهی خود را بهتر تشخیص داده و به فراخور حال فرد مأموریت را به وی محول نماید و این مستلزم داشتن تدبیر و تدبر لازم در برخورد با مسائل گوناگون نیروی انسانی تحت امر است که خود نوعی مدیریت می باشد و شهید عزیز ما در این خصوص به جرأت می توانم بگویم که متخصص بودند و در این موارد دارای نبوغ منحصر به فردی بودند .

 

*******************************************************************

*******************************************************************

 

*******سردار شهید اکبر منصوری*******

شهید زنجان

تاريخ تولد: 1338

تاريخ شهادت:19/2/1361 در عمليات بيت المقدس

نحوه شهادت:در منطقه عملياتي دارخوئين بر اثر  اصابت تركش خمپاره مجروح شد و در بيمارستان اهواز به شهادت رسيد.

مختصري از زندگي نامه شهيد

پاسدار شهيد اکبرمنصوري در سال 1338 در يکي از محله هاي پايين شهر زنجان به دنيا آمد در سال 48 که هنوز 10 سال از عمرش نمي گذشت پدر بزرگوارش را از دست داد با فوت پدر ضربه سنگيني بر ايشان وارد شد به همين علت او مجبور شد با کار کردن در يک چاي خانه  کمک خرجي براي خود و مادرش باشد .

تحصيلات ابتدايي را در زنجان به اتمام رساند جهت ادامه تحصيل به تهران مراجعه کرد دوره دبيرستان او 3 سال طول کشيد و وارد هنرستان تهران شد ولي خيلي زود تصميم گرفت که به شهر خود برگردد و از هنرستان فني زنجان در رشته مکانيک فارغ التحصيل شد ايشان در سال 57 که در آن زمان دانشجويي رشته اتومکانيک در سنندج بود مبارزات خود را بر عليه رژيم پهلوي ادامه داد. از ديگر خصوصيات وي اين بود که به مطالعه آزاد علاقه داشت از کوچکترين فرصت به دست آمده اسفاده مي کرد و به مطالعه مي پرداخت و با اين مطالعات بود که دشمن اصلي را شناخته بود و در مبارزه با آن کمر همت بسته بود.

شهيد اکبر منصوري در سال 58 وارد سپاه پاسدارن انقلاب اسلامي زنجان گرديد وي در همين سال براي مبارزه به مريوان رفت بعد از بازگشتن از منطقه غرب کشور به علت کارداني و هوشياري مسئوليت ستاد امنيت شهر زنجان منصوب گرديد که در اين راه نيز بسيار موفق بود . با شروع جنگ تحميلي به منطقه جنوب رفته و بعد از مجروح شدن وي از ناحيه ي صورت و فک توسط  خمپاره به بيمارستان اهواز انتقال يافت و به علت شدت جراحات در بيمارستان امام خميني تهران بستري گرديد. بعد از مراجعه به زنجان بازهم مبارزات خود را در جبهه ديگري شروع نمود اينبار او به پست حساس و مهم فرماندهي سپاه پاسداران شهرستان خدابنده منصوب گرديد ايشان تا پايان سال 60 در اين سمت مشغول انجام وظيفه بود که در اين زمان از سوي فرماندهي سپاه جهت تحصيل در دانشکده فرماندهي انتخاب شده بود ولي او با اصرار زياد از فرماندهان سپاه زنجان اجازه رفتن به جبهه را گرفت و در تاريخ 7/1/61 به همراه همرزمش شهيد حاج ميرزا علي رستم خاني عازم جبهه جنوب گرديد که فرماندهي گردان سلمان را به عهده گرفت.

با شروع عمليات پر افتخار بيت المقدس رزمندگان اسلام با توکل به خداي يکتا داغ و ننگ فتح سه روزه تهران توسط نيروهاي عراقي را به قلب صدام گذاشتند در اين عمليات بزرگ بود که شهيد اکبر منصوري با اصابت ترکش خمپاره مجروح گرديد و بعد از 48 ساعت دئر روز 19 ارديبهشت 61 به شهادت رسد.

خاطره اي از برادر علي قاضيلو همرزم شهيد:

وقتي كه در منطقه اي از كردستان به نام تپه علي مستقر بوديم اين تپه مشرف به شهر حلبچه بود به علت دور بودن تداركات اين منطقه همواره با مشكل همراه بود و به علت گلوله باران نيروهاي عراق بيش از يك هفته بود كه هيچگونه امكانات تداركاتي  به منطقه نرسيده بود يك روز  شهيد طرح رفتن به سوي تپه تداركاتي دشمن را ريخت و به اتفاق چند تن از برادران به آنجا رفته و از آذوقه دشمن حدود پنج كيسه از كنسرو نان  و كمپوت براي نيروهاي خودي آوردند اين امر حاكي از شجاعت از خود گذشتگي و طراحي دقيق شهيد بزرگوار اكبر منصوري بود.

 

وصيت نامه

1-خداوند کساني را که در راه او مثل کوه محکم و استوار جنگ مي کنند و کشته مي شوند دوست مي دارد.خداوندا به ما توفيق شهادت در راهت را عنايت فرما.

2-شهادت بزرگترين و بالاترين مرتبه اي است که انسان مي تواند به ان دست يابد و با خونش با خداوند وارد معامله شود.سعادتي که به اساني نصيب هر انساني نمي شود بايد با نفس اماره آنقدر جنگيد تا او مقهور گردد.

3-برادران و خواهران عزيزم، من از مال دنيا چيزي ندارم که در موردش وصيت نمايم.هر چه هست در مورد انقلاب اسلامي و حراست از دستاوردهاي انقلاب مي باشد.که بايد با تمام وجود از اين نهال مقدس پاسداري کرد.

 

*******************************************************************

*******************************************************************

 

*******امیر شهید غلامرضا مخبری*******

شهید زنجان

مخبري، پاک‌باخته‌ی کلام مولا علي بود و جانش سيراب معرفتي بود که نهج‌البلاغه به او نثار مي‌کرد. سال 1324 حريم قدس رضوي، تولد فرزندي را به نظاره نشست که حماسه‌ساز عرصه‌ی بستان شد. نام او را غلامرضا گذاشتند.

ديپلم را که گرفت، وارد دانشکده‌ی افسري شد .سپس مسئوليت گردان 125 مکانيزه از تيپ 16 زرهي را عهده‌دار شد. جنگ که شروع شد، عرصه‌ی حماسه‌آفريني‌هايش فراهم شده بود. پل سابله هيچ‌گاه حماسه او و يارانش را از ياد نخواهد برد که چگونه استقامت و پايداري را مردانه به تصوير کشيدند. شهيد صياد شيرازي، همان‌جا به پاس حماسه‌آفريني‌هايش، در زير باران آتش و گلوله، به او درجه سرهنگ دومي مي‌دهد.

بستان عرصه‌ی ديگري براي ظهور او بود. در عملیات طریق القدس به عنوان فرمانده گردان خط شکن عمل کرد.

صدام آنقدر به برتري نظامي خود دل بسته بود که پيش از حمله گفته بود: من بستان را گرفتم. اما اين مخبري و يارانش بودند که در ده روز مقاومت و نبرد خونين، مهر باطلي بر ادعاي او زدند. اين ده روز مقاومت، سرآغازي براي عمليات پيروزمندانه فتح‌المبين شد که ارتش تا دندان مسلح بعثی را زمين‌گير کرد.

هنوز به مخبري مي‌انديشيد، به رشادت و از خودگذشتگي‌اش .تنها يک گردان در مقابل دوازده گردان کماندويي. اما يک گردان مرد، با فرماندهي از جنس غيرت و مخبري کار خود را کرد و چه زيبا به امام عرضه داشت: «تا لحظه‌اي که نيروي ايمان و تا لحظه‌اي که خون در رگ‌هاي اين جوانان وطن و سربازان اسلام در جريان است، نه تنها صدام، بلکه هر يک از مزدوراني که بخواهند چشم خود را به سوي خاک ايران بدوزند، زنده نخواهند ماند». امام فرمود: «شما به حقيد، همان‌طوري که امام سيد‌الشهدا به حق بود و يزيد و بني‌اميه را رسوا کرد. شما هم در اين نبردهاي بزرگ مثل آبادان، تنگه چزابه، بستان کاري کرديد که اعجاز بود.»

جاي جاي جبهه، معرکه دلاوري مخبري شده بود .نام او هراس را بر دل دشمن مي‌انداخت. دشمن هم او را شناخته بود. عناصر خدعه و توطئه دنبال اين بودند که مخبري را از ما بگيرند و کردستان نقطه‌ی اين توطئه شد. مخبری به کردستان منتقل می‌گردد و جانشینی تیپ 2پیاده سقز به او سپرده می‌شود. ساعت حدود پنج بعد از ظهر، پيچ دارساوين، منطقه سردشت، منافقين کمين کرده‌اند، مجالي ديگر نيست. یازدهم دیماه سال شصت و یک است و مخبري هم مي‌رود. و پادگان تیپ 2 زرهی زنجان، مزین به نام این فرمانده غیور می‌گردد.

 

سخنرانی سرلشگر مخبری نزد امام به یادگار مانده است:

«کشور مزدور عراق و سربازان و جنگنده‌های پوچ عراق که در 17 ماه قبل از مسائل داخل کشور ما سوء استفاده کرده بودند و به داخل کشور ما رسوخ کردند در انحطاط و بدبختی روز به روز از بین می روند.

نشانه‌های این انحطاط از ماه‌ها قبل کاملاً روشن و مشخص گردیده است. شکست حصر آبادان، فتح بزرگ بستان، نشانه‌های بسیار خوبی بود که صدام و صدامیان و آنهایی که صدام را حمایت می‌کنند بدانند که دیگر بایستی فرار را برقرار ترجیح دهند.

صدام باز هم نفهمید. پس از فتح بستان که خود من و تعداد بسیار زیادی از این رزمندگان افتخار شرکت در آن را داشتیم. می‌توانست درس بسیار بزرگی برای مزدوران عراق باشد زیرا اجسادی که در جلوی پای سربازان ایران، سربازان اسلام افتاده بود خود نشانه‌ی بسیار بارزی از انحطاط دشمن بود.

صدام خواست یک بار دیگر قدرت خود را بیازماید. عملیات چزابه را آزمایش کرد. حضرت امام نگران شده بودند زیرا صدام با تدارکی که دیده بود حق داشت که آن ادعا را بکند.

صدام حق داشت با آن تدارک چند ماهه‌ای که پس از شکست بستان دیده بود و با آن وضعیت آن ادعا را قبل از حمله بکند و بگوید که من بستان را گرفته‌ام، ولی همه شاهد بودند خدای بزرگ شاهد بود که در آن شب در شب 17/11فقط یک گردان رزمنده با تعدادی برادران سپاه و بسیج جلوی یورش 12 گردان کماندوی دشمن را مردانه گرفتند و اجازه ندادند که صدام به آن ادعای کثیف خودش برسد.

حضرت امام اطمینان داشته باشید که تا لحظه‌ای که نیروی ایمان و تا لحظه‌ای که خون در رگ این جوانان وطن و سربازان اسلام در جریان است نه تنها صدام بلکه هیچ یک از مزدورانی که بخواهند چشم خود را به سوی خاک ایران بدوزند زنده نخواهند بود.»

 

*******************************************************************

*******************************************************************

 

*******فرمانده شهید طاهر اجاقلو*******

شهید زنجان

طاهر اوجاقلو در سال 1341 در قریه قاهران متولد شد. دوره ابتدایی را در مدرسه خاقانی و دوره راهنمایی را در مدرسه شهید چمران به پایان رساند

طاهر از همان ابتدای انقلاب شکوهمند اسلامی فعالیت مستمری داشت و اقدام به پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) و شرکت در تظاهرات های خیابانی و  درگیری ها می نمود. بارها و بارها در راهپیمایی ها و تظاهرات ضد رژیم شاهی شرکت می کرد و به خانواده خود هم توصیه شرکت در تظاهرات ها را توصیه نموده و آن راد تکلیفی بر هر مسلمان هم وطن می دانست.

طاهر دوره دبیرستان را در دبیرستان دکتر شریعتی زنجان ادامه داد ولی با شروع جنگ سال آخر دبیرستانش را نیمه تمام گذاشته و به جبهه اعزام شد و به طور مستمر در جبهه ها حضور داشت.

شهید طاهر اجاقلو در عملیات های مختلف شرکت کرده و دوبار نیز مجروح می گردد. اولین بار در عملیات ثامن الائمه در حصر آبادان در تاریخ 60/5/7 از ناحیه دست مجروح می شود. بار دوم در عملیات بیت المقدس از ناحیه گردن مجروح می شود.

سرانجام طاهر به تاریخ 62/12/22 در عملیات خیبر  در جزیره مجنون به مقام رفیع شهادت نائل می گردد

وصیت نامه شهید طاهر اوجاقلو

شکر خدا می کنم که قدری مهلتم داد تا اسلام واقعی را بشناسم و در خاموشی و جهل از دنیا نروم. انقلاب اسلامی باعث شد من از لاک خود بیرون آیم و دور و برم را بنگرم و به زندگی از دید دیگری نگاه کنم. آری امام کاری عظیم کرد. وی باعث شد دنیا از خواب بیدار شود و انسانیت را دوباره یاد آورد. خوشحالم که جانم را نثار اسلام و مکتب محمد (ص) و علی (ع) می کنم.

 

افتخار می کنم که مکتبم اسلام است، اسلامی که به من فهماند چگونه بیندیشم. چگونه راهم را انتخاب کنم. در واقع من از زمانی توانستم به راه واقعی اسلام بیایم که انقلاب شروع شد و هر چه بیشتر به مکتبم آشنا شدم تا آنجا که خونم را نثار مکتبم می کنم.

من در دفعات نخست و بعد که به جبهه رفتم لیاقت آن را نداشتم که شهید شوم و خواست خدا در این بود که من شهید نشوم و اسلام واقعی را بشناسم و هر چه بیشتر به مکتبم خدمت کنم. این بار مثل این که کسی به من گفته بود که به پیش برادران خودم خواهم رفت. من با کمال میل به این جبهه مقدس که از خون شهیدان به دست آمده است و برای پیروزی اسلام است می آیم و ما به خودمان تعلق نداریم. یعنی خلق نشده ایم که راحت طلب باشیم و یا در پی آسایش دنیوی باشیم. ما خلق شده ایم تا آزمایش شویم و اساسا این جهان، آزمایشی بیش نیست. زندگی جاوید در آن جهان است. ای مردم شهیدپرور و غیور مکتب اسلام، درخت انقلاب اسلامی نیاز به خون دارد. اما همان (هل من ناصر ینصرنی) صدا می زند. بر ملت مسلمان ایران واجب است که به  این پیام امام لبیک بگویند و این درخت را با خون خود سیراب کنند.

... بارالها! پروردگارا! این هدیه خون نا قابل ما پیروان فرستاده ات حضرت محمد (ص) و فرزندش امام خمینی را بپذیر و ما را از سربازان حضرت ولی عصر (عج) قرار بده و آرزوی ما را که همان نعمت پر لطف شهادت می باشد، بر آورده ساز، و این بنده حقیر را جزو سربازان حضرت ولی عصر (عج) قرار بده.

ای مردم از شما می خواهم که قدر این نایب حضرت مهدی (عج) را بدانید که اطاعت از او واجب شرعی است. امیدوارم این انقلاب زمینه ساز انقلاب حضرت مهدی (عج) باشد.

در دنیا دو صف وجود دارد : صف باطل که همان صف فرعون و صف شاه معدوم است و صف حق که صف تمامی پیامبران و راه خمینی کبیر است.

رهبرم را تنها نگذارید همیشه از او تبعیت کنید... مادر جان، مرگ من در راه اسلام شاید جوششی در جوانان به وجود آورد. وصیتم به پدرم،  خواهرانم و برادرانم و مادرم این است که بعد از شهادتم سیاه نپوشند و عزا نگیرند چون شب دامادیم است. به پدرم بگوید که دیگر در پیش جدمان سرشکسته نیستیم چون پسرت راهی را رفته که آن ها رفته اند. و امیدوارم که در اول شب قبر به پابوس آن ها بروم.

خواهرم تو زینب زمان باش. برادرم راه خدا بهترین و برترین راه هاست پوینده و کوشنده در این راه باش. وصیت مهمی که به همه می کنم این است که بعد از شهادت من به من جوان ناکام نگویید چون من به کام خود رسیده ام. چه کام بهتر از این می توانم پیدا کنم ... .

...ای مردم مبارز و غیور و شهیدپرور، وصیت مهمی را هم که به شما دارم این است که منافقین به هر لباسی می افتند. در این مسئله انسان به برادر خود نیز اعتماد ندارد. پس مواظب باشید دوستان و برادران اگر هر بدی از من دیده اید به خاطر خدا مرا ببخشید.

والسلام علی جمیع الانبیا و المرسلین و الشهدا والصالحین

شنبه مورخه 61/3/1

طاهر اوجاقلو

 

*******************************************************************

*******************************************************************

 

 

*******زندگینامه شهید سهراب اسماعیلی*******

شهید زنجان

سهراب اسماعیلی اردیبهشت ماه سال 1341 در یک خانواده متدین و مذهبی در روستای قارختلو از توابع شهرستان زنجان، چشم به جهان گشود. دوران کودکی خویش را مثل تمامی کودکان زمان خود با بازی و تفریح گذرانید، اما از همان دوران کودکی وقار و سنگینی در وجود او موج می زد و پسری سر به زیر و مودب بود. پس از گذشت 6 سال از تولد وی، ابتدا به آمادگی و در سن 7 سالگی وارد محیط علم و دانش در زادگاه خود شد و دوران ابتدایی را با موفقیت به پایان رسانید.

 در آن زمان در روستای محل سکونت وی مدرسه راهنمایی وجود نداشت و سهراب بالاجبار ترک تحصیل نمود، تا اینکه پس از گذشت چند سال برای کار عازم تهران شد. در آنجا با وجود این که روزها در نانوایی مشغول بکار بود در کلاس های شبانه شرکت می کرد و دوره راهنمایی در مدارس شبانه تهران و همین طور تا کلاس دوم دبیرستان را در تهران گذراند. در این ایام با شروع انقلاب سهراب به فعالیت های مذهبی و شرکت در مجالس عزاداری مشغول شد تا دوران انقلاب به سال 58 رسید.

وی که یکی از علاقمندان به امام بود در بدو تاسیس سپاه پاسداران، خود را به زنجان رسانیده و در سپاه زنجان ثبت نام نمود. سهراب ضمن فعالیت در سپاه ادامه تحصیلات خود را در دبیرستان بزرگسالان شهید منتظری زنجان سپری کرده و موفق به اخذ دیپلم، در رشته علوم انسانی و ادبیات شد. پس از آن با فعالیت در سپاه کار و مطالعات زیادی در مورد اصول و علوم دینی شروع کرد و تا جایی پیش رفت که خود در زمینه اصول دینی و عقیدتی در سپاه کلاس های مختلفی تشکیل می داد.

 با شروع جنگ تحمیلی در اکثر عملیات ها شرکت نموده و همین طور با شرکت در کنکور سراسری در رشته کارشناسی علوم اجتماعی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی سهراب در دانشگاه عشق، جبهه را به دانشگاه علم ترجیح داده و عازم جبهه شد و بالاخره در مورخ 62/9/1 در منطقه پنجوین در عملیات والفجر4 به درجه رفیع شهادت نائل آمد. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

فرازهایی از وصیت نامه عرفانی و آموزنده شهید سهراب اسماعیلی

سلام خداوند و مقربان درگاه ایزد متعال بر تو ای حسین، ای معلم ایثار و ای معلم شهادت و ای یادگار پیامبر اکرم و ای دلبند عزیز زهرا و سلام بر تو ای عصاره مظلومیت در طلوع تاریخ، سلام بر تو ای متعلمان مکتب توحید و راهیان راه الهی و سلام بر تو ای شهیدان اموال شاهد. برادر وار، بر آنان که با سرخی خون خویش فریاد تو را لبیک گفتند بر آنان که سرخی خون خویش به سوی معبود و معشوق شتافتند و انتظار شهادتند و سعادت و شرافت و ...

 آیا صالحین، آیا بندگان محبوب خدا، آیا مستضعفین، آیا خوانندگان، آیا مومنین و آیا شنوندگان این وصیت نامه را آنجاکه آیا نوشته شد مراد (آری) است.

گواه باشید من وقتی وارد سپاه شدم و پس از مدتی به جبهه رفتم تنها هدف این بود، که به ندای پیامبر و ندای حسین لبیک گفته و او را معاضدت نمودم. ای زبان شاهد باش، ای زمین گواه باش که در سال 58 رفتم تا ندای حسین زمان را پاسخ دهم. ای آسمان گواه باش من در سال 59 رفتم تا وفا به عهد کرده باشم. ای کوه ها شاهد باشید من در سال 60 رفتم تا به ندای مظلومان لبیک گفته باشم. ای اعضای بدن تو شاهد باش که من در سال 62 رفتم تا به ندای امام عزیز و این قلب پر مهر امت ندایی داده و به وظیفه خویش عمل کرده باشم.

در سال 62 به ندای حسین عزیز در دشت بهت زده کربلا در میان خاموشان پست تر از موش در میان آن شمشیرها و نیزه و در پس تمام مظلومیت های تاریخ جواب گویم ... و خون ناقابل خود را در رکاب فرزند برومند و قهرمانش روح اله به درگاه احدیت هدیه کنم و می گویم اگر دین خدا و رسول او محمد (ص) و اگر انقلاب خونبار اسلامی ایران و خون شهیدان عزیزمان دوام و قوام پیدا خواهد کرد و جاودانه خواهد ماند پس ای گلوله ها و ای خمپاره ها و ای توپ ها و ای دشمن زخم خورده اسلام و ای منافقین و ای از خدا بی خبران، ما را دریابید. این عاشقان راه الله را، این جوانان معصوم و حزب اله را، این سیل عظیم جمعیت را که سال های سال تشنه چنین روزی و چنین جهاد مقدسی بودند و هستند و خواهند بود را دریابید. مرا رو به دیار عاشقان در آن دیار ملکوت که فقط پرواز است به پرواز سوقم دهید. بیایید مرا از این زندان همچون قفس برهانید تا بسان مرغ سبک بال آزاد و بی تعلقات دنیوی به سوی او بروم. اویی که از سوی اویم، دنیا بداند آن گوش های سنگین  و قلب های مهر خورده و چشمان کور شده و همیشه در خواب غفلت فرو رفته بداند و دنیای مظلومیت به هوش باشد که من و امثال من شهادت خود را به سینه تاریخ خواهم کوفت و ابوسفیان و ابوجهل ها و ابن زیاد و تمام ملعونان و پلیدان تاریخ و همچنین منافقین و ظالمین از قابیل گرفته تا آخرین از سلاله خبیثه را به میز محاکمه خواهیم کشید. شهادتم را بر سینه تاریخ خواهم کوفت تا بگویم من فرزند هابیل هستم و درس شهادت را در مکتب رسول الله و حسین عزیز آموختم و تا انتقام خون مظلومیت آنان را نگیرم آرام نخواهم گرفت و تمام تلاش و کوشش خود را خواهم کرد و جوانان ایثارگر خواهند کوشیدتا خون بهای مظلومان و قدس عزیز و حرمین شریفین و کربلای حسینی را از غاصبان پس بگیرند و تمام اماکن مقدسه را از زیر سلطه استعمارگران شرق و غرب آزاد نموده و کاخ نشینان سفید و سرخ را با خون خود رسوا کرده و همه آنان را به پای میز محاکمه بکشند.

  و تو ای تاریخ و تو ای کربلای ایران و تو ای دوستان پاسدار و تو ای دشت خونین ایران و تو ای خونین شهر و تو ای دشت خونین عباس و تو ای کربلای جنوب و غرب و تو ای شهر خونین مهران و ای امام زاده حسن و تو ای دیدگاه شهدا شاهد باش من و امثال من و جوانان پاک و معصوم، خود را هدیه کرده و به سالارمان عرض کردیم یا ابا عبداله انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم الی یوم القیامه.

 همان طوری که خون سالار شهیدان حسین عزیز ظالمیت تاریخ را به محاکمه کشاند و راه پاک حسین امروز یک شمع پرنور در تاریکی است، شهادت زینت آل محمد و میراث امت حزب اله است او را چه باک از شهادت که خود تولدی نوین است. خود تازه آغازی است مرغابی را چه باک از آب ای راهیان ره سرخ ای راهیان ره خونین حسین.

 ای راهیان راه خونین شهدا، شهادت گل غنچه های دشت صیانت و تقوی است. ای سرخ جامگان دریده تن، ای شما که سینه دشمن را هدف گرفته و تا سر حد جان به آن تاختید، شما استکبار را خلع سلاح کردید. شما که اقیانوس خونتان به یقین با تلاطم مقدس خویش، انسانیت وامانده را روح تازه ای دمید و کاخ هر آنچه غیرخدایی و ضد خدایی بود برافکند. شما رفتید بار سنگینی روی دوش من گذاشتید، من هم آمدم بار بر دوش این امت حزب اله نهادم تا این رسالت دوش به دوش برگردد.

 حال تو ای امت اسلامی و ای تک درخت شوره زار وسیع کفر و الحاد و نفاق جهانی، به خود آی و فرصت را غنیمت شمار که فردا خیلی دیر است. علم مبارزه بر دوش گیر و ره حسین بجو تا به شفاعت حسین رسی و به دیدار مولای سید مظلومان نائل شوی...

 و ای شمایی که در پشت جبهه هستید بخدا قسم اگر لحظه ای اهمال ورزید و اگر قدر نعمت رهبر  و آزادی و استقلال و جمهوری اسلامی را ندانید و درک نکنید خداوند این نعمت را از شما خواهد گرفت. خداوند کفران نعمت کنندگان را دوست نخواهد داشت. مبادا شماو سرپیچی از ولی امرمان یعنی امام عزیز و خمینی کبیر و آن نفس قدسی، آن نائب بر حق مهدی (عج)، آن باب اخوت، آن کلید وحدت، آن روح الهی، روح اله نمایید تا خداوند از شما سلب نعمت فرماید. هر آنچه در توان دارید در راه حصول توفیق اسلام و صدور انقلاب اسلامی و پیام شهدا و ترویج آن و اشاعه فرهنگ انقلاب و مفاهیم غنی مکتب توحید و تعلیم ایثار و شهادت، اولا در بین خود و سپس در دیگر نقاط جهان بکار گیرید و با برخورداری از تقوا و ایمان و اخلاص و التزام عملی به تمامی احکام الله و حراست از حدود الله و انجام واجبات و مستحبات و اجتناب و پرهیز از مکروهات هر چه سریع و زودتر زمینه ظهور و فرج آقا امام زمان، این داروی دردمندان، منتظر منتظران، بند دل عاشقان و شیره جان زهرای عزیز (س) ریشه کن کننده و بر اندازنده ظلم و نفاق، انتقام گیرنده خون حسین و تمامی مظلومان عالم و اقامه کننده قسط و عدل را فراهم سازید.

 باز سفارش می کنم مبادا شهدا را در پیش حضرت باریتعالی خجل کنید. مبادا کاری کنید که شهیدان راه حسین در روز قیامت از شما شکایت کنند. مبادا با اعمالتان دست شهدا را، دست خودتان را به شفاعت ببندید. مبادا کاری کنید حرفمان با عملمان یکی نباشد با این کار خود دل مبارک رسول الله را بیازارید. مبادا با تمرد از فرمان اماممان، دل اماممان علی (ع) را ناراحت کنید. مبادا شما با تفرقه، جگر پاره پاره امام حسنمان را نمک بپاشید. مبادا شما را با تبلیغات زهرآگین از عزیز جدا و در ظلمت فرو برند و با این عمل دل امام امت و امت حزب اله و بالاتر از اینها دل ائمه را بیازارید و می توان صدها مبادا نوشت اما دیگر سفارشی ندارم جز یک سفارش و آن اینکه مبادا با تخطی از حدود الله دل شکسته زهرا (س) و قلب نازنین مهدی زهرا را با شکنجه آزار دهید و باران رحمت واسعه حق تعالی را بر خود حرام سازید. مخصوصا برادران پاسدار و روحانی که در لباس مقدس روحانی و سپاهی انجام وظیفه می نمایید. ای آنان که عمامه سرتان حاکی از آمادگی تان جهت شهادت است، و شما برادران پاسدار که لباستان نشان از ابلاغ پیام سرخ جامگان دارد و گواهی است بر سربازی امام عصرتان، از شما بیشتر متوقعم همان سان که اماممان و عزیزمان جانمان و روحمان، آن قلب پر خروش امت مان و آن روح دمیده در کالبد سرد زمان فرمودند اسلام الان وابسته به شماست. چنانچه فرمودند روحانی یعنی اسلام و چنان برای شما سپاهیان ارزشی بیش از آن مسئولیت قائلند که او آن است که بر بسیاری از رسل افضل است. باز فرمود ای کاش من هم یک پاسدار بودم. این جمله بار مسئولیت من و شما را بیشتر کرد. بیشتر ما را شرمنده کرد. زیرا ما آن نیستیم که امام آرزو می کند ای کاش بودیم. ای وای بر من و شما و اگر در شانتان نباشد در من که نیست انشاالله در شما هست و خواهد بود این مطلب ای پاسدار عزیز شما سلاح بدوشان معرفت و جان بر کف باشید و با یک دست سلاح و با یک دست دیگر صلاح بگیرید تا هر آنچه ما و امثال من بی کفایت بودیم و لباس مقدس پاسداری را که خون شهدای عزیز به ما رسیده به تن کردیم شما این خلع را پر کنید و انتقام شهدا را باز پس گیرید. انشااله

 

*******************************************************************

*******************************************************************

 

 

نظرات

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی